بشر از گذشته تا کنون در پی آرمانشهری بوده تا در آن ببیند یکدلی و یکرنگی و صلح و صفا،آشتی و صمیمیت، دوستی و وفا. جهان و جامعه ای عاری از خبط و خطا، نفاق و ریا،ظلم و جفا و یکسره خوبی و خوشی به لطف خدا. در جستجوی زمینه ای که آشکار کند فضایل و محیطی به دور از رذایل، تا در آن زندگی کنند مردمانی همه با حس حیا که به ناگاه نبرند حق خود و حق هم نوع و حق خدا در دل تاریک یغما. در این بین در تاریخ از عهد عتیق تا کنون، از همان زمانی که به سنگ حسد برادری سر برادری را شکاند و غرق در خون او را بکشت، همه ناراحت از واماندگی آدمیان از ذره ای اخلاق و جرعه ای وفاق، که به قول شاعر زمانه ما :

آدمیت مرد!

گرچه«آدم» زنده بود.

بشر از گذشته تا کنون در پی آرمانشهری بوده تا در آن ببیند یکدلی و یکرنگی و صلح و صفا،آشتی و صمیمیت، دوستی و وفا. جهان و جامعه ای عاری از خبط و خطا، نفاق و ریا،ظلم و جفا و یکسره خوبی و خوشی به لطف خدا. در جستجوی زمینه ای که آشکار کند فضایل و محیطی به دور از رذایل، تا در آن زندگی کنند مردمانی همه با حس حیا که به ناگاه نبرند حق خود و حق هم نوع و حق خدا در دل تاریک یغما. در این بین در تاریخ از عهد عتیق تا کنون، از همان زمانی که به سنگ حسد برادری سر برادری را شکاند و غرق در خون او را بکشت، همه ناراحت از واماندگی آدمیان از ذره ای اخلاق و جرعه ای وفاق، که به قول شاعر زمانه ما :

آدمیت مرد!

گرچه«آدم» زنده بود.

عده ای در جستجوی راهی بوده و هستند تا آدمیان را از این وضعیت اسف بار، نجات داده و افقی جدید، از خیر در برابر این شرزدگان بگشایند. همه در جستجوی اکسیر و معجونی هستند تا این درد را شفا داده و التیام بخش این الم بزرگ باشند، که دهانه زخمش روز به روز فراخ تر و چرکین تر می شود. غمیست بس بزرگ، که در دل نمی گنجد و دل هر صاحب غصه ای را از هم می پراکند. چرا؟ چه شد که به این سمت آمدیم؟ دیگر چه وضعیتی خواهد آمد که از این اوضاع بدتر باشد؟ اصلا مگر بدتر از این هم می شود؟

زمینه حیات بشر آنقدر تیره و کدر گشته که هر پاک کنی که برای مقابله بلند می شود، به گونه ای سیاه می شود که در صفحه ذات عرضی آدمیان حل و هضم می شود و جز خاطره ای از آن باقی نمی ماند. جنگ و خونریزی و قتل و آدم کشی و زندان و اعدام و... به کجا؟ آن روح خدایی و آن دم مسیحایی که در آغاز در آدمی دمیده شد، کجاست؟

آری، همین جاست و مشکل نیز همین است، مشکل اینجاست که همه مصلحان اجتماعی به دنبال معجون و اکسیر هستند. و این در حالیست که آدمی در دل نهفته ای دارد که اگر دریابدش دیگر جز خیر ، هر وجودی محال است. این نوشته فراخوانیست به سوی فطرت.

خداوند روزی که آدم را آفرید از روح خود در وی دمید تا آدمی بر زمین و دیگر خلایق خدایی کند و چنین بود که آدم اشرف مخلوقات و سرور کائنات گشت. اما بحث بر سر جایگاه عقل هم اگر شود، به عقیده نگارنده این سطور، خداوند، عقل را دستیار دل و فطرت نهاد، چرا که او خوب می دانست آدمی ظرفیت حفظ این گنج عظیم را ندارد و ظاهر ساده فطرت را، فدای دبدبه و کبکبه ی عقل می کند و عقل اگرچه بزرگ، اگر چه عزیز، اگرچه قابل ستایش، اما بدون دل و فطرت هیچ است، هیچ.

آنچه که امروز در بشر می بینیم، تنها علتش تنهایی عقل است، تنهایی عقل. که گفته فطرت از عهده شناخت بر نمی آید و شناخت تنها کار عقل است؟ فطرت پاک به معرفتی دست می یابد که عقل آرزویش می کند. پروردگار انسان را دو جنسی آفرید، از ماده و فراماده. ماده را از منبعی فناپذیر به آدمی داد و از جنس دوم هیچ نیافت،جز خود، تا آدمی را با آن ارزش بخشد، پس داد به آدمی آنچه ابتدا و انتهایی نداشت و بیکران وجودش، هویدا بود.

این نوشته به هیچ وجه روی از عقل نمی گیرد و قصد عقل ستیزی ندارد و تازه برای عقل دلسوزی نیز می کند که چنین بی راهبر مانده ویکه و تنها در کش و قوسهای مفاهیم امروزی به پیش و پس می رود.آنچه که باید گفته می شد، گفته شد. ناگفته ها در این باره بسیارند که برایشان مجالی بیش می باید.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 شهریور 1387    | توسط: دشتی    | طبقه بندی: اتوپیا،     | نظرات()