می خواستم این پستم رو به صورت مقاله در یکی از نشریات چاپ کنم ولی ترجیح دادم ابتدا فقط به صورت بیان مختصر موضوع به این ایده بپردازم تا مقداری به چالش کشیده و پخته تر شود و بعد شاید چاپ بشود. همه ما به جریان فلسطین و اسرائیل آگاهیم، اما به این شکل که اسرائیل رو به عنوان ساختاری غاصب که حق ملت فلسطین رو پایمال می کنه – گاهاً- محکوم به نابودی و یا حذف از صحنه جغرافیایی می دانیم. اما حقیقت چیست تا با شناخت آن عمل ما و رویکرد ما منتهی به صلحی پایدار شود. آنچه که مسلم است حق با اسرائیل نیست، اما چنین سیاست خارجی که ما اتخاذ کرده ایم نیز منجر به صلحی پایدار در کالبد منطقه نمی شود. پس بگذارید به این جریان از منظر من نگاه کنیم!!!

شاید صلح بیت المقدس!!!

فصل سیزدهم کتاب تاریخ جامع ادیان که به مذهب یهود می پردازد با این جمله آغاز می شود "می توان گفت در تمام دوران سیر مذهبی قوم یهود یک موضوع بزرگ ظاهر و آشکار می باشد و آن همانا اعتقاد به خدای واحد عادل در نظام طبیعی و دستگاه اجتماعی عالم است." اما آنچه که مشخص تر از این امر در سیر تاریخی یهود جلوه می نماید، بدبختی، آوارگی، تحمل تهاجم، مورد غارت و طغیان قرار گرفتن و... می باشد. قوم و مسلکی که اگر چه به دستگاه اجتماعی معتقد بودند، اما روزگار برایشان چنین نوشت که همیشه تاریخ مقهور این دستگاه گردند و همواره آرزوی رشد فردیت داشته باشند تا چنین مورد تهاجم مجامع و گروه های بشری قرار نگیرند.

وضعیت بی رحم حاکم بر یهود به گونه ای بود که حتی اصلاح مذهبی مسیحیت(پروتستان) نیز چندان بهبودی در وضع اجتماعی یهود در اروپا فراهم نیاورد. حتی مارتین لوتر بزرگ، مصلح شهیر آلمانی با آنکه نخست رساله ای به نام "عیسی یهودی زاده شده بود" و در آن به حمایت از یهود و منع آزار ایشان پرداخته بود، را منتشر کرده بود، بعدها که افسانه ها و حکایات غالباً بی پایه ای در باب رفتار یهودیان با مسیحیان را که نگاشه شده بود، مطالعه کرد، چنین سخن گفت که یهودیان شایسته نکوهش و توبیخ اند از آن روی که مثلاً در روز عید پاک یهودیان خون مسیحیان را می نوشند و یا اطبای ایشان بیماران مسیحی را مسموم می سازند و ...

و اینچنین بودکه در قرن 16 آلام و مصائب یهودیان مجدداض قوت گرفت و زمینه ای برای بروز آسایش ایشان فراهم نگردید. در مقاطع مختلفی از تاریخ این قوم سیه روز مجبور به ترک وطن می شده اند با خفت و خاری بار بر دوش محکوم به حرکت از این سو به آن سو بوده اند. البته شیرین ترین ایام این قوم توسط یک ایرانی رقم می خورد. کوروش کبیر و فقید وقتی که از مصائب این قوم آگاه می گردد، موجبات دلجویی از این قوم را فراهم می کند و آنها را به اورشلیم وطن اصلی خویش باز می گرداند و آنها را صاحب مرام و مسلکی مستقل و شایسه احترام می داند.

از رنجهای این قوم هرچه بگویم کم است از قرون وسطا بگویم که در گتو زندگی می کردند و مجبور بودند نشانه ای بر خویش ببندند تا افراد دیگر مذاهب آنها را بشناسند و به تمسخر و تحقیر آنها مشغول شوند. از عصر جنگ های صلیبی بگویم که مادر در شرق اروپا و فرزند در غرب اروپا زندگی میکرد، از ظهور دموکراسی در اروپا و آمریکا بگویم  که با انقلاب فرانسه، این قوم برای لحظه کوتاهی –آرام- نفس کشیدند اما دیری نپایید که مجددا سیل تحقیرات بر آنها روانه گشت و محدودیت ها و مهجوریت ها روح آنها را بیمار می نمود و...

این اتفاقات ادامه داشت تا سال 1848 که انقلاب اجتماعی اروپا اوضاع را دگرگون داشت و اهل یهود نظیر دیگر مردم حقی را کسب نمودند اما چه سود که برای این قوم گذشته ای فراموش ناشدنی رقم خورده بود و مجدداً در جنگ جهانی دوم حادثه ای تلخ تر از گذشته.

                                             *************************

اما  بیایید اکنون از منظر روانشناسی به قضیه نگاه کنیم. کودکی که در سطوح مختلف زندگی بنا به دلایل مختلف متحمل خسارات تلخ و جبران ناپذیری گشته است.. مگر نه این است که بر اساس اصول روانشناسی این همه بدبختی و تحقیر و بیچارگی منجر به تشکیل عقده ای چرکین در دل می شود و مگر این قوم نه از جنس آدمیند؟

یک به یک را به یاد می آورند، از گذشته فرار می کنند، از آینده خویش ترس دارند. مالیخولیای انحطاطی آنها را به قهقرا می کشاند. در گذشته خودکشی در قوم یهود آماری عجیب داشت تا تشکیل صهیونیسم که به مثابه پدید آمدن مجرمی بود که در کودکی متحمل زیان های فراوان گشته بود. به کودکی هیتلر توجه کنید، او یک بیمار بود. حال به کودکی یک قوم نگاه کنید، چه ستم ها را که تحمل نکرده است.

در این مقطع قبل از نتیجه گیری ام که البته بسیار حرف ناگفته باقیست به این مورد اشاره کنم که همه این مسائل موجب نمی شود که حقوق فلسطینیان پایمال شود و عقده ای دیگر تشکیل شود. اینکه بحث را با عجله به پایان می برم علتش حوصله مخاطب در وبلاگ خوانی هست و لا غیر و امیدوارم که اصل مقاله را به چاپ برسانم.

چرا اعضای جامعه جهانی هرکدام یکسو را می گیرند؟ چرا سعی میکند با مسائل و تعاریف موجود قضیه را حل و فصل نماید؟ چرا علمای علم روانشناسی راهکاری ارائه نمی دهند؟ چرا به سیستم حکومتی جدیدی فکرنمی کنیم و سعی میکنیم با نوع حکومتهای موجود و یا مثلا رفراندوم مشکل فلسطین و اسرائیل را حل کنیم؟

باید نوآوری کنیم و راهکاری جدید را ارائه دهیم. باید مطابق اصول روانشناسانه با صهیونیسم برخورد کرد، فرض بر اینکه رفراندوم شد و فلسطینیان آزاد شدند، آیا عقده های این قوم از بین می رود؟ آیا این زخم سربسته سالیان بعد دوباره سر باز نمی کند؟

چقدر لذت بخش است اگر مشکلات اسرائیل و فلسطین حل شود. بیایید نگاهی نو به قضیه بیاندازیم.

تا فلسطینیان به حقوق مسلم خویش دست یابند و قوم بیمار یهود درمان شود.

بنا به دلایل مشخص مجدداً تاکید می کنم که حقوق فلسطین باید احیا شود و کار اسرائیل چیزی جز تجاوز نیست اما باید نگاهی سیستماتیک به قضیه داشت تا توامان بیماری روانی یهود نیز درمان شود.

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 مهر 1387    | توسط: دشتی    | طبقه بندی: صلح پایدار،     | نظرات()